تبليغاتX
سفره رنگین
در موارد مختلف : ادبی معلوماتی و مطالب جالب

 

دل من ، این پرندۀ وحشي آسمانش را در چشمان تو یافته است

 

انها گهوارۀ بامداد و  ملکوت ستاره گانند

 

ترانه های من در اعماق انها گم شده اند

 

بگذار در آن آسمان  از بیکرانگي غمناک آن به پرواز آیم

 

بگذار ابر های آنرا بشگافم  و در آفتاب آن بال بگشایم

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 9:6  توسط خالد نوری | 
   

من و تو چون پرستو های عاشق

ز شور زندگی لبریز بودیم

 

تهی از غصه های زندگانی

جدا از ماتم پاییز بودیم

 

ز عطر پونه های نو بهاري ، مشام جان ما سرشار میشد

زهمراهي نسیم صبحگاهي ، دو چشم مست تو بیدار میشد

 

ولی  افسوس بیداد زمانه

ترا از من  مرا از تو جدا کرد

 

من اینک مانده ام تنهای تنها       صدایت میزند قلبم که برگرد !

 

پس تو آسمان سینۀ من

چراغ آرزو هایش شکسته

 

دلم چون قایق متروک و شکسته

به روی ماسه های غم نشسته

 

ز شهر سینۀ من مرغ شادی  به دنبال تو ای زیبا سفر کرد

من اینک مانده ام در شهر غم ها      صدایت میزند  قلبم  که  بر گرد  !!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 9:6  توسط خالد نوری | 

چشمان تو

 

 

دل من ، این پرندۀ وحشي آسمانش را در چشمان تو یافته است

 

انها گهوارۀ بامداد و  ملکوت ستاره گانند

 

ترانه های من در اعماق انها گم شده اند

 

بگذار در آن آسمان  از بیکرانگي غمناک آن به پرواز آیم

 

بگذار ابر های آنرا بشگافم  و در آفتاب آن بال بگشایم

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 9:5  توسط خالد نوری | 

همه جا دکان رنگ است همه رنگ می فروشد
دل من به شیشه سوزد همه سنگ می فروشد

به کرشمه نگاهش دل ساده لوح ما را
چه به ناز می رباید چه قشنگ می فروشد

شرری بگیر و آتش به جهان بزن تو ای آه
ز شراره یی که هر شب دل تنگ می فروشد

به دکان بخت مردم که نشسته است یارب
گل خنده می ستاند، غم جنگ می فروشد

دل کس به کس نسوزد به محیط ما به حدی
که غزال چوچه اش را به پلنگ می فروشد

مدتیست کس ندیده گهری به قلزم ما
که صدف هر آنچه دارد به نهنگ می فروشد

ز تنور طبع فانی تو مجو سرود آرام
مطلب گل از دکانی که تفنگ می فروشد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 8:23  توسط خالد نوری | 

بهشت، اقامتگاه ابدی مؤمنان و صالحان رستگار در جهان آخرت است و بهشتیان کسانی هستند که به تصریح قرآن، در ترازوی اعمال، میزان کارهای نیک‌شان از میزان بدی‌هاشان سنگین‌تر است.

در قرآن مجید، بهشتیان به نام‌ها و صفت‌هایی همچون اصحاب الیمین و اصحاب الجنه خوانده می‌شوند.

بهشت معادل واژه «الجنّة» است و در قرآن مجید با این اسامی و اوصاف به کار رفته است:

 جنّات المأوی، جنة النعیم، جنات الخلد، دار السلام، دارالمتقین، دار المقامة، عدن و الفردوس.

توصیف بهشت در سه سوره قرآن مقدس الرحمن، واقعه و دهر به صورت مفصل و در برخی از سوره های دیگر قرآن به صورت گذرا و مجمل بیان شده است و به بسیاری از نعمت های بهشتی همچون میوه‌ها و باغها و چشمه‌ساران و زنان پری‌رو با لباس‌های حریر و ... و نیز نعمت‌های معنوی همچون رضوان خداوند و ... اشاره گردیده است.

  درجات در بهشت متفاوت است:  بعضی‌ از بهشتیان از تسبیح و تقدیس و تکبیر خداوند بهره‌مندند
بعضی از انواع خوردنی‌ها، آشامیدنی‌ها، میوه‌ها، لباس‌های زربفت، حریر و سندس و همنشینی با
حور العین.


بهشت بهترین عاقبت، و آتش دوزخ بدترین خوابگاه است

بهشت سراى امان است.
بهشت سراى پرهیز کاران است.

بهشت سرانجام کار پیروزمند است.

 بهشت پاداش هر مؤمن احسان کننده است.

 رسیدن به بهشت با پاکیزگى، و دورى از گناهانست.

 به راستى که تو داخل بهشت نخواهى شد، تا آنکه از گمراهى خود بازگردی.

 بهاى بهشت بى‏رغبتى در دنیاست.

- بهشت با آرزو کردن حاصل نخواهد شد (بلکه نیازمند به عمل است

 درجات بهشت

 1 - جنة الخلد: وعده اين بهشت به متقين داده شده است.

 2 - جنان عدن: بعضي از مفسران گفته‏اند جنات عدن، وسط بهشت است که در واقع باغ‏هاي بهشتي محسوب مي‏شود اما از بس گسترده است به طوري که هر گوشه‏اي از آن گويي بهشت مستقلي است.

 3 - جنة المأوي: جنت المأوي محل پذيرايي بهشتيان است که اعمال صالح انجام داده‏اند.

4 - جنات فردوس: شايد بهترين بهشت‏ها باشد، لذا از پيامبر(ص) نقل شده: هنگامي که از خداوند متعال تقاضاي بهشت مي‏کنيد، فردوس را تقاضا کنيد که وسط بهشت و قسمت اعلا و برتر آن است و بر فراز آن عرش خدا است و نهرهاي بهشتي از فردوس سرچشمه مي‏گيرد. (3)

 در حديث ديگر از امير المؤمنين (ع) آمده است: براي هر چيز محل اعلائي است و اعلاي بهشت، بهشت فردوس است که براي محمد و آل محمد(ص) است.

  به طور کلي مي‏توان گفت درجات و مقامات بهشت به اندازه درجات و مقامات بهشتيان است و رتبه و مقام بهشتيان با هم تفاوت دارد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 12:9  توسط خالد نوری | 

 

 

 

زمين و آسمان " مكه " آن شب نورباران بود

و موج عطر گل در پرنيان باد مي پيچيد -

اميد زندگي در جان موجودات مي جوشيد -

هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود

شبي مرموز و رويايي -

به شهر " مكه " مهد پاكجانان دختر مهتاب مي خنديد

شبانگه ساحت " ام القري " در خواب مي خنديد

ز باغ آسمان نيلگون صاف و مهتابي -

دمادم بس ستاره مي شكفت و آسمان پولك نشان مي شد

صداي حمد و تهليل شباويزان خوش آهنگ -

به سوي كهكشان ميشد.

*****

دل سياره ها در آسمان حال تپيدن داشت -

و دست باغبان آفرينش در چنان حالت -

سر " گل آفريدن " داشت.

*****

شگفتيخانه ي " ام القري " در انتظار رويدادي بود

شب جهل و ستمكاري -

به اميد طلوع بامدادي بود.

سراسر دستگاه آفرينش اضطرابي داشت

و نبض كائنات از انتظاري دم به دم مي زد

همه سياره ها در گوش هم آهسته مي گفتند

كه: امشب نيمه شب خورشيد مي تابد

ز شرق آفرينش اختر اميد مي تابد

*****

در آن حال " آمنه " در عالم سرگشتگي مي ديد:

به بام خانه اش بس آبشار نور مي بارد

و هر دم يك ستاره در سرايش مي چكد رنگين و نوراني

و زين قدرت نمايي ها نصيب او -

شگفتي بود و حيراني

*****

 

 

 

 در آن دم مرغكي را ديد با پرهاي ياقوتي

و منقاري زمردفام

كه سويش پر كشيد از بام -

و در صحن سرا پر زد

و پرهاي پرندين ره به پهلوي زن دردآشنا سائيد

به ناگه درد او آرام شد، آرام

به كوته لحظه اي گرداند سر را " آمنه " با هاله اميد

تنش نيرو گرفت و در دلش نور خدا تابيد

چو ديد آن حاصل كون و مكان و لطف سرمد را -

دو چشمش برق زد تا ديد رخشان چهر " احمد "  را -

شنيد از هر كران عطر دلاويز محمد را

سپس بشنيد اين گفتار وحي آميز:

- الا، " اي آمنه " اي مادر پيغمبر خاتم!

سرايت خانه ي توحيد ما باد و مشيد باد

سعادت همره جان تو و جان " محمد " باد

*****

بدو بخشيده ايم اي " آمنه " اي مادر تقوا!

صداي دلكش " داوود " و حب " دانيال" و عصمت " يحيي "

به فرزند تو بخشيديم

كردار" خليل " و قول " اسماعيل " و حسن چهره ي  " يوسف "

شكيب  " موسي عمران " و زهد و عفت " عيسي "

بدو داديم: خلق " آدم " و نيروي  " نوح " و طاعت " يونس "

وقار و صولت " الياس " و صبر بي حد " ايوب "

بود فرزند تو يكتا -

بود دلبند تو محبوب -

سراسر پاك -

سراپا خوب.

*****

دو گوش " آمنه " بر وحي ذات پاك سرمد بود

دو چشم " آمنه " در چشم رخشان " محمد " بود -

كه ناگه ديد روي دختراني آسماني را -

به دست اين يكي ابريق سيمين در كف آن‌ ديگري ‌طشت ‌زمرد بود

دگر حوري، پرندي چون گل مهتاب در كف داشت

" محمد " را چو مرواريد غلتان شستشو دادند

به نام پاك يزدان بوسه ها بر روي او دادند

سپس از آستين كردند بيرون " دست قدرت " را -

زدند از سوي درگاه خداوندي -

ميان شانه هاي حضرتش " مهر نبوت " را

سپس در پرنياني نقره گون، آرام پيچيدند

وز آنجا " آسمان دختران " بر " عرش " كوچيدند.

همان شب قصه پردازان ايراني خبر دادند:

كه آمد تكسواري در " مدائن " سوي " نوشروان "

و گفت: اي پادشه " آتشكده ي آذرگشسب " ما -

كه صدها سال روشن بود -

هم امشب ناگهان خاموش شد، خاموش

به " يثرب " يك " يهودي " بر فراز قلعه اي فرياد را سرداد:

كه امشب اختري تابنده پيدا شد

و اين نجم درخشان اختر فرزند " عبدالله " -

نوين پيغمبر پاك خداوندست

و انساني كرامندست

*****

يكي مرد عرب اما بيابانگرد و صحرائي

قدم بگذاشت در " ام القري " وين شعر را برخواند:

" كه اي ياران مگر ديشب بخواب مرگ پيوستيد؟

چه كس ديد از شما آن روشنان آسماني را؟

كه ديد از " مكيان ‌" آن ماهتاب پرنياني را؟

زمين و آسمان " مكه " ديشب نورباران بود

هواآغشته به عطر شفا بخش بهاران بود

بيابان بود و تنهايي و من ديدم -

كه از هر سو ستاره در زمين ما فرود آمد

به چشم خويش ديدم ماه را از جاي خود كندند -

ز هر سو در بيابان عطر مشگ و بوي عود آمد.

بيابان بود و من، اما چه مهتاب دلارائي!

بيابان بود و من، اما چه اخترهاي زيبائي!

بيابان، رازها دارد

ولي در شهر، آن اسرار، پيدا نيست

بيابان، نقش ها دارد كه در شهر آشكارا نيست

كجا بوديد اي ياران؟!

كه ديشب آسمانيها زمين " مكه " را كردند گلباران

ولي گل نه، ستاره بود جاي گل

زمين و آسمان " مكه " ديشب نورباران بود

هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود."

*****

به شعر آن عرب، مردم همه حالي عجب ديدند

به آهنگ عرب اين شعر را خواندند و رقصيدند:

كه اي ياران مگر ديشب به خواب مرگ پيوستيد؟

چه كس ديد از شما آن روشنان آسماني را؟

كه ديد از " مكيان " آن ماهتاب پرنياني را؟

بيابان بود و تنهايي و من ديدم -

كه از هر سو ستاره در زمين ما فرود آمد

به چشم خويش ديدم ماه  را از جاي خود كندند -

زهر سو در بيابان عطر مشگ و بوي عود آمد

بيابان بود و من، اما چه مهتاب دلارائي!

بيابان بود ومن، اما چه اخترهاي زيبائي!

بيابان رازها دارد

ولي در شهر، آن اسرار، پيدا نيست

بيابان، نقش ها دارد كه در شهر آشكارا نيست

كجا بوديد اي ياران؟!

كه ديشب آسمانيها زمين " مكه " را كردند گلباران

ولي گل نه، ستاره بود جاي گل

زمين و آسمان " مكه " ديشب نورباران بود

هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود

*****

روانت شادمان بادا!

كجايي اي عرب اي ساربان پير صحرايي؟!

كجايي اي بيابانگرد روشن راي بطحايي؟!

كه اينك بر فراز چرخ، يابي نام " احمد " را

و در هر موج بيني اوج گلبانگ " محمد " را

" محمد " زنده و جاويد خواهد ماند

" محمد " تا ابد تابنده چون خورشيد خواهد ماند

جهاني نيك مي داند -

كه نامي همچو نام پاك " پيغمبر " مويد نيست

و مردي زير اين آسمان همتاي " احمد " نيست

زمين ويرانه باد و سرنگون باد‌ آسمان پير -

اگر بينيم روزي در جهان نام " محمد " نيست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت 10:33  توسط خالد نوری | 

بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود

داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود

 

دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو

گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود

 

جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند

عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود

 

خمر من و خمار من باغ من و بهار من

خواب من و قرار من بی‌تو به سرنمی‌شود

 

جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی

آب زلال من تویی بی‌تو به سر نمی‌شود

 

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی

آن منی کجا روی بی‌تو به سر نمی‌شود

 

دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی

این همه خود تو می‌کنی بی‌تو به سر نمی‌شود

 

بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی

باغ ارم سقر شدی بی‌تو به سر نمی‌شود

 

گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم

ور بروی عدم شوم بی‌تو به سر نمی‌شود

 

 

خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ای

وز همه‌ام گسسته‌ای بی‌تو به سر نمی‌شود

 

گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من

مونس و غمگسار من بی‌تو به سر نمی‌شود

 

 

بی تو نه زندگی خوشم بی‌تو نه مردگی خوشم

سر ز غم تو چون کشم بی‌تو به سر نمی‌شود

 

هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد

هم تو بگو به لطف خود بی​تو به سر نمی​شود

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 11:30  توسط خالد نوری | 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

                                   همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

                                  شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم اید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی :

از این عشق حذز کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت باد گران است!

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی

من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

"حذر از عشق؟" ندانم

نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت....

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیم

نگسستم نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم....

بی تو اما

   به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 11:14  توسط خالد نوری | 

چشمان تو

 

 

دل من ، این پرندۀ وحشي آسمانش را در چشمان تو یافته است

 

انها گهوارۀ بامداد و  ملکوت ستاره گانند

 

ترانه های من در اعماق انها گم شده اند

 

بگذار در آن آسمان  از بیکرانگي غمناک آن به پرواز آیم

 

بگذار ابر های آنرا بشگافم  و در آفتاب آن بال بگشایم

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 16:57  توسط خالد نوری | 

تقدیم این دفتر به عشق ها و آرزو ها ، به امید ها و انتظار ها ، به جانهای که عذاب میکشند و از عذاب عشق لذت میبرند

 

تقدیم به تشنه های که در آرزوی آب میلرزند و از آب میگریزند 

 

به قلب های فشرده شده  ،  به به احساسات آتش گرفته ، به فنا شده ها ، به تبا شده ها  ،  به خاکستر های برباد رفته  دفترم را تقدیم میکنم .

 

به شما که دوست میدارید و دوست تان میدارند .

 

تقدیم به بهاران که عشق میزداید و به پاییز که عشق میپروراند .

 

تقدیم به سکوت شب ، به سکوت مهتاب ، تقدیم به اشکهای سوزان و خنده های نا پیدا .

 

تقدیم به تو که مانند خواب در چشم من گردش میکنی و در چشمم نمیایی  به تو ای آرزوی من که در قلبم میلغزی و در آغوشم نمی غلطی .

 

به تو ای ژاله ی بهاري که بر چهرۀ شراب سبزه ها و  لبهای  گلها ، یک لحظه میدرخشی و لحظۀ دیگر محو میشوی .

 

به تو ای خواب من ، خیال من ، آرزوی من .

 

تقدیم این دفتر به راز های افشا نشده  ، به اشکهای ره گم کرده ، به نفس های از سینه بر نیامده ، به غمی که هزار بار از شادي زنده تر است  .

 

تقدیم به آن هایکه چو اقیانوس ظاهری آرام اما باطنی شوریده دارند .

 

به انهایکه چون عاشقان می سوزند و دم نمیزنند                تقدیم به عشق بی امید .

 

تقدیم به آن غمی که همچو شمع میان گریه میخندد و جمعی را خوشدل و سرگرم میسازد .

 

تقدیم من !  به خیال من ، شمع من  ، جمع من  و آنکه عشق من است .

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 16:53  توسط خالد نوری | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این وبلاگ هدیه ی ناقابلیست برای شعر و ادب دوستان و عزیرانیکه به مطالب معلوماتی و جالب علاقمند هستند البته در مورد خودم " خالد نوری" به عرض برسانم که چندی به حیث گوینده و متصدی برنامه های ادبی و ذوقی در رادیو کابل و از 3 سال به این سو در رادیو سلام وطندار روزگار را ادامه میدهم. همیشه سبز و خرم بوده و سایه ی تان لحظه ی از زمین کم مباد.

نوشته های پیشین
هفته دوم آبان 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
آرشیو موضوعی
سروده های ناب
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM